انتظار

اگر چشمان من دریاست تویی فانوس شبهایش

 اگر زدم از گل حرفی تویی معنا و مفهومش

اگر گفتم به شبنم اشک
                                       


.:ادامــه مـطــلــب:.

+ نوشته شده در جمعه 19 اسفند 1390برچسب:,

12:3 توسط آدمك |


اگر در يک روز تابستان از پيشم بروي بهتر است خورشيد را هم با خود ببري


همراه با پرندگاني که آن روزها که عشقمان جوان بود و دلهامان پر نشاط، در آسمان تابستان پرواز مي کردند


آن زمان که روزها تازه بود و شبها دراز


زماني که مهتاب براي شنيدن آواي مرغ شب بي حرکت مي شد

 


همه ي اينها را بهتر است با خود ببري اگر از پيشم بروي 

 

 


...


اما اگر بماني برايت روزي خواهم ساخت که نبوده و نخواهد بود


با هم آواز خواهيم خواند، بر باران سوار خواهيم شد، با درختان سخن خواهيم گفت و باد را به عبادت خواهيم نشاند


اما اگر بروي چاره اي نيست ... مي پذيرم


اما برايم آنقدر از عشق باقي بگذار که در دستانم جا بگيرد

 


اگر تو بروي که مي دانم روزي خواهي رفت پس به دنيا بگو تا آن زمان که بازگردي از حرکت بايستد ... اگر که برگردی 

 

به راستي عشق چيست اگر عاشق تو نباشم

 


حال که عزم رفتن داري بگذار بگويم اگر بروي من تا سلام دوباره آهسته آهسته خواهم مرد ... اگر بروي


اما اگر بماني برايت شبي خواهم ساخت که هرگز نبوده و نخواهد بود


بر لبخندت سفر خواهم کرد و بر احساست سوار خواهم شد


با چشمانت که اين همه دوستشان دارم سخن خواهم گفت


اما اگر بروي گريه خواهم کرد زيرا ديگر درود از کلمه بدرورد جدا شده است


اگر تو بروي که مي دانم روزي مي روي ديگر هيچ چيز در دنيا که بتوانم به آن اعتماد کنم برايم نخواهد ماند، جز اتاق خالي و فضايي پر از خلاء


بسان نگاه پوچي که در رخساره ات مي بينم


آه ! من سايه ات مي شدم اگر مي دانستم اين، مرا در کنار تو نگه مي دارد !!!

+ نوشته شده در شنبه 17 دی 1390برچسب:,

15:41 توسط آدمك |



سالها رفت و هنوز

 

یک نفر نیست بپرسد از من

 

 که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

 

صبح تا نیمه ی شب منتظری

 

همه جا می نگری

 

گاه با ماه سخن می گویی

 

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

 

راستی گمشده ات کیست؟

 

کجاست؟

 

صدفی در دریا است؟

 

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟


+ نوشته شده در سه شنبه 13 دی 1390برچسب:,

16:47 توسط آدمك |


رفتی و چشمای خیسم یادگاری از تو مونده .

بی وفایی هام هنوزم منو رو از دلت نرونده؟؟؟

چشم به راه تو میمونم . تا که بر گردی دوباره .

 میترسم وقتی که نیستی دلم دل من طاقت نیاره

گفتن لحظه آخر واسه من هنوز سواله

دیدن دوباره تو فقط اون خواب و خیاله

رفتی اما خاطراتت توی قلب من میونه .

هیشکی مثل تو بلد نیست دلم رو بسوزونه

تا وقتی که زنده هستم چشم به راهه تو میمونم .

 تو دیگه رفتی که رفتی نمیای پیشم میدونم .

اما هر کجا که هستی منو تو دلت نگه دار .

با چشمای خیس و گریون من میگم خدا نگهدار

 

دوووووووووووووووووووو ست دارم خدافظ

+ نوشته شده در سه شنبه 13 دی 1390برچسب:,

16:43 توسط آدمك |


+ نوشته شده در سه شنبه 13 دی 1390برچسب:,

16:43 توسط آدمك |


+ نوشته شده در سه شنبه 13 دی 1390برچسب:,

16:38 توسط آدمك |


این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفرید سینه اش قفسه نداشت. یه پوست نازک بود رو دلش.
یه روز آدم عاشق دریا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا. پوست سینه شو درید و قلبشو کند و انداخت تو دریا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی.خدا... دل آدمو از دریا گرفت و دوباره گذاشت تو سینش. آدم دوباره آدم شد.
ولی امان از دست این آدم.دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد میون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی.خدا دیگه کم کم داشت عصبانی میشد. یه بار دیگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سینه اش.
ولی مگه این آدم , آدم می شد. این بار سرشو که بالا کرد یه دل که داشت هیچی با صد دلی که نداشت عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا یادش رفت و پوست سینه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد میون آسمون. دل آدم مثه یه سیب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.
نه دیگه... خدا گفت... این دل واسه آدم دیگه دل نمی شه.آدم دراز به دراز چشمش به آسمون رو زمین افتاده بود. خدا این بار که دل رو گذاشت سرجایش بس که از دست آدم ناراحت بودیه قفس کشید روش که دیگه آها دیگه... بسه.
آدم که به خودش اومد دید ای دل غافل... چقدر نفس کشیدن واسش سخت شده. چقد اون پوست لطیف رو سینش سفت شده. دست کشید به رو سینشو وقتی فهمید چی شده یه یه آهی کشید... یه آهی کشید همچین که از آهش رنگین کمون درست شد.
و این برای اولین بار بود که رنگین کمون قبل از بارون درست شد.
بعد هی آدم گریه کرد هی آسمون گریه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگین خسته و تنها روی زمین سفت خدا قدم می زد و اشک می ریخت. آدم بیچاره دونه دونه اشکاشو که می ریخت رو زمین و شکل مروارید می شد برمی داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.
اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد.
ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که خلاصه یه شب آدم تصمیم خودشو گرفت. یه چاقو برداشت و پوست سینشو پاره کرد. دید خدا زیر پوستش چه میله های محکمی گذاشته... دلشو دید که اون زیر طفلکی مثه دل گنجش می زد و تالاپ تولوپ می کرد.انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درست روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید و پخش زمین شد....
خدا ازون بالا همه چی رو نیگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و مالید به دریا و آسمون و جنگل.یهو همون تیکه استخون روی هوا رقصید و رقصید.چرخید و چرخید.آسمون رعد زد و برق زد.دریا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن.
همون تیکه استخون یواش یواش شکل گرفت و شد و یه فرشته? با چشای سیاه مثه شب آسمون? با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل? اومد جلو و دست کشید روی چشای بسته آدم.آدم که چشاشو باز کرد اولش هیچی نفهمید. هی چشاشو مالید و مالید و هی نیگا کرد. فرشته رو که دید با همون یه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دریا و جنگل شده بود. نه... خیلی بیشتر.
پاشد و فرشته رو نیگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواست دلشو دربیاره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نمیومد. باید دوسه تا دیگه ازونا رو هم میکند.تا دستشو برد زیر استخون قفس سینش فرشته خرامون خرامون اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.سینشو چسبوند به سینه آدم.خدا ازون بالا فقط نیگا می کرد با یه لبخند رو لبش.آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم یواش و یواش نصفه شد و آروم آروم خزید تو سینه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نیگا کرد.آدم با چشاش می خندید.فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم یواشکی به آسمون نیگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسید.
اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد.
خدا پرده آسمونو کشید و آدمو با فرشتش تنها گذاش

+ نوشته شده در پنج شنبه 8 دی 1390برچسب:,

17:20 توسط آدمك |


وی دلای آدما هرگــــــــز حسابـــی وا نکن

   از در نشــــد از پنجره زوری خودت را جا نکـــــن

                                آدمکای شهـــــــر ما بازیگرای قابلــــن

وقتش بشه یواشکـــــی رو قلــــب هم پا میزارن

     تو قتلگاه آرزو آدمـــ کشـــی زرنگیه

                 شیطــــونک مغزای ما دلداده ی دو رنگیه

دلخو شیهای الکــــی وعده های دروغکــــی  

        آدمکــــهای شب زده قلـــبا رو ویرون می کنن 

                    دل ستاره ی منـــو از زندگی خــــون می کنن

        ستاره ها لحظه ها رو با تنهایی رنـــگ می زنن    

 به بخـــت هر ستاره ای آدمــــــک ها چنگ می زنــــن

+ نوشته شده در پنج شنبه 10 آذر 1390برچسب:,

17:46 توسط آدمك |


X

ز غمت اشک نریزم تو بگو پس چه کنم / آتش قلب خود را با چه خاموش کنم مطمئن باش که مهرت نرود از دل من / مگر آن روز که در خاک شود منزل من . . .


Home
Email
Profile
.:Bahar 20:.

Archives

اسفند 1390

دی 1390

آذر 1390



Categories

داستان
عاشقانه
غمگين
تصاوير
دانلود آهنگ


Authors

آدمك


Links

عاشق ديوانه
عاشق دیوانه
ღღ دختر دوست داشتنیღღ
بهاره 6966
بيزنا فروتل
بهـــــــــــــــــــــــــــــــــار
دختر ايروني
دوقلو های افسانه ای
دل شكسته1
کیت اگزوز
زنون قوی
چراغ لیزری دوچرخه

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان آدمكهاي دروغين و آدرس adamak-tanha.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





قالب های فوق جدید
LinkDump

طـــراح قـــالــب
بي تو هرگز
کیت اگزوز ریموت دار برقی
ارسال هوایی بار از چین
خرید از علی اکسپرس
الوقلیون
آرشیو پیوندهای روزانه


Amar


تعداد بازديدها:





Design by : Bahar 20


ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 5
بازدید دیروز : 21
بازدید هفته : 26
بازدید ماه : 26
بازدید کل : 23092
تعداد مطالب : 14
تعداد نظرات : 12
تعداد آنلاین : 1

کد متحرک کردن عنوان وب

 آپلود عکس - شبکه اجتماعی فیس نما - مجله شب فارسی - سایت عکس باران